برای وطن…
برای وطن…

برای آغوش گرم ایران… گاهی یک سرزمین، شبیه یک انسان می‌شود؛ تنی واحد که دردِ هر نقطه‌اش را تمام وجودش احساس می‌کند. امروز ایران، چنین حالی دارد. هرچند در گوشه‌وکنار این سرزمین زندگی می‌کنیم، اما بخشی از قلبمان در جنوب می‌تپد؛ جایی که همیشه نماد صمیمیت و زندگی  است. جنوب، فقط درنقشه نیست؛سرزمین مردمانی که […]

برای آغوش گرم ایران…
گاهی یک سرزمین، شبیه یک انسان می‌شود؛ تنی واحد که دردِ هر نقطه‌اش را تمام وجودش احساس می‌کند. امروز ایران، چنین حالی دارد. هرچند در گوشه‌وکنار این سرزمین زندگی می‌کنیم، اما بخشی از قلبمان در جنوب می‌تپد؛ جایی که همیشه نماد صمیمیت و زندگی  است.
جنوب، فقط درنقشه نیست؛سرزمین مردمانی که سخاوت را از دریا،استقامت را از آفتاب و مهربانی را از سال‌ها همزیستی با سختی آموخته‌اند. جایی که درِ خانه‌ها با لبخند باز می‌شود و مهمان‌نوازی، بخشی از هویت مردم است.
امروز اما همان دست‌هایی که دیروز با نوای موسیقی محلی، زندگی را جشن می‌گرفتند، بر گوش کودکانشان سایه انداخته‌اند تا از هراس صداهای سهمگین در امان بمانند. این تصویر، تنها اندوه جنوب نیست؛ زخمی است که بر دل همه ایران نشسته است.
جنوب، قلب تپنده این سرزمین است؛ قلبی که سال‌ها به ایران شور، امید و زندگی بخشیده است. اکنون ما کنار مردم این دیار ایستاده ایم. زیرا هیچ فاصله‌ای نمی‌تواند دل‌هایی را که برای یک وطن می‌تپند، از یکدیگر جدا کند.
امید که آسمان جنوب، بار دیگر آرام، روشن و سرشار از نوای زندگی باشد.

✍: جابر سلمانی جلودار