سردار بی نشان- شهید حسن اسماعیلی ازدیار علویان که در حادثه ششم بهمن سال ۶۰ به همراه ۵ تن از دوستانش به شهادت رسید

يکشنبه 30 دی 1397 بازدید: 111 کد خبر: 14014 [نسخه چاپی]

 

شهید حسن اسماعیلی نام پدر حاج علی اکبر نام مادر حاج خانم معصومه اردشیری متولد ششم خرداد ماه سال ۳۸ در روستای چندر محله از توابع بخش لیتکوه می باشد . زندگی ساده ای که با صبوری و قناعت عجین شده بود .

به گفته مادر شهید اسماعیلی سه تا از بچه های اولم قبل از به دنیا آمدن حسن دختر بودند و باتوجه به جو زمان های قدیم که در روستا حاکم بود خانواده من از وجود دختر راضی و شکرگزار بودند و هیچ مشکلی نداشتند ، اما امان از طعنه ها و زخم زبان های برخی اهالی که حتی تا پای بی حرمتی هم پیش رفته بودند . این رفتارها امانم برید . گوشه خانه سجاده را پهن کردم و در تنهایی زمانی که پدر حسن نبود ،گریه می کردم . باوجود فقر و تنگ دستی و زندگی محقر روستایی که بیشتر بچه ها تاقبل از یک سالگی می مردند برایم جای شکرش باقی بود که دخترانم در سلامت کامل به سر می برند . بادلی شکسته خدا را به باب الحوائج قسم دادم شفاعت مرا بکند تا از طعنه های مردم درامان باشم چند شبی از این ماجرا گذشت تااینکه در خواب احساس می کنم در منزل شهید هاشمی کنار حوضچه کوچک خانه شان کسی به من می گوید چرا اینقدر ناله می کنی مارابا این ناراحتی هایت خسته کردی برو گوشه حیاط سه تا شکوفه گل سرخ وجود دارد دوتا از شکوفه ها برای شماست بردارد برو که آن شاالله مشکلت به زودی برطرف می شود . چند شبی از خوابم نگذشته بود که باردار شدم هرچند تا زمان به دنیا آمدن شهید ترس و اضطراب عجیبی داشتم باهمه سختی ها پسرم به دنیا آمد و پدرش گوشه قرآن تاریخ تولدش نوشته بود بیستم ملار ماه مازندرانی درشب جمعه حسنم به دنیا آمد .

حسن در دوران نوزادی تازه چند ماه از تولدش می گذشت در جمع فامیل یا اهالی روستا اگر کودکی گریه می کرد شیر نمی خورد تا زمانی که من به آن کودک شیربدهم بعد خودش شیر بخورد نمیدانم چه حس و حالی بود که در زمان نوزادی در وجود شهید بود .

کم کم به سن چهارده سالگی رسیده بود همراه پدرش وضو می گرفت با ذوق وشوق دست و پا شکسته نماز می خواند .حسن تا کلاس چهارم ابتدایی در مدرسه میخران درس خواند پایه پنجم و ششم را در روستای درازان به اتمام رساند . او  از همان بچگی رفتارش با همه هم سن و سالهایش فرق می کرد . بسیار به بزرگترها احترام می گذاشت و  با وجود  سن کم به پدرش در چرای گوسفند یا درو برنج کمک می کرد .

در دوران ابتدایی معلم موضوع انشایی درمورد وضعیت جامعه داد او مطالبی درمورد شاه نوشت و در کلاس با شجاعت و بدون اینکه ترسی داشته باشد خواند . معلم حسن ، آقای روحی بود که بعدا تعریف می کرد که درآن لحظه خواستم جو کلاس حفظ شود سیلی محکمی به صورتش زدم . اما بعداز کلاس به اوتوصیه  کردم که در حال حاضر زمان مناسبی برای اینگونه کارها نیست به فکر درس خواندنت باش . درآن زمان به جای آقای روحی معلم دیگری بود معلوم نبود چه بلائی سر حسن بیاید . حسن دوران راهنمایی را در مدرسه طبری به اتمام رساند و با معدل عالی وارد مدرسه پهلوی قدیم یا امام خمینی فعلی  در رشته علوم انسانی شد .

زمان تحصیل او در دبیرستان مصادف شد با اوج گیری مبارزات انقلاب و بدلیل مسیر طولانی محل تحصیل و محل زندگی مجبور شدیم او را به خانه یکی از اقوام درآمل ببریم تا مشکلی برایش به وجود نیاید . بعداز مدتی ما به پابوس امام رضا( ع) به مشهد مقدس رفتیم در راه برگشت برای استراحت به منزل دختردایی رفتیم . ساعتی از شب گذشت و از حسن خبری نشد دلشوره عجیبی گرفتم که حسن سن و سالی ندارد چرا تا صبح بیرون از خانه به سر می برد که دختر دایی ام گفت حسن به همراه پسرانم به شهر می روند و دم صبح به خانه بر می گردند.  بعدها متوجه شدم که آنها آن زمان به سطح شهر می رفتند و مغازه شراب فروشی و سینما را با لاستیک به آتش می کشیدند . و روی درو دیوار مغازه درمورد شاه شعار می نوشتند و نزدیک صبح به خانه بر می گشتند.  حتی در روز روشن هم نقابی به صورت می بستند و اعلامیه به در و دیوار مغازه می زدند . در یکی از همین روزها دختر بزرگم برای خرید به بازار هفتگی شهر رفته بود چند ساعتی نگذشته بود که متوجه یک نقاب دار سیاه شد که به همراه چند نفر به شهر حمله کردند در بین این شلوغی یکی از همین نقاب دار ها به او تنه زد و سریع دور شد . از ماجرایی که در بازار هفتگی رخ داده بود ترسید و بدون اینکه خریدی داشته باشد به خانه برگشت و شب ماجرا را برای برادرش تعریف کرد حسن در حالی که می خندید پارچه سیاهی را از جیبش بیرون کشید و روی صورتش گذاشت و گفت نقابدارای بازار این شکلی بودند که خواهرش خیلی تعجب کرد و بعد ها از او خواست که این رفتار را انجام ندهد که به دردسر می افتد . اما حسن پسر شجاع و نترسی بود و چیزی که در ذهنش می گذشت عزمش را جزم کرده تابه هدفش دست پیدا کند . 

وی  در تظاهرات اوایل انقلاب حضور چشم گیری داشت . بعد از انقلاب به عنوان معاون اول فرماندار آمل انتخاب شد آن زمان فرماندار گویا دیدگاه  خاصی داشت که منجربه برخورد شدید با وی شد و بعداز مدتی استعفا داد . انقلاب ایران تازه شکل گرفته بود و متاسفانه منافقین آهسته آهسته در آمل رخنه پیدا کرده بودند و از آن زمان حسن مبارزه با منافقین را در آمل آغاز کرده بود . با وجود شرایط سختی که بعداز انقلاب وجود داشت   با جمع آوری اطلاعات به بدنه این گروهک ها راه یافت و به عنوان یک عامل نفوذی به درون خانه های تیمی آنها وارد شد و حدود ۳۰ نفر از عوامل را شناسایی کرده بود  . در فعالیت های آنها حضور کامل و تاثیر گذاری داشت . اما بعداز مدتی گروهک به او شک می کنند . شهید به نماز اول وقت اعتقاد خاصی داشت وقتی برای ادای فریضه نماز به مسجد امام رضا ( ع ) می رفت اورا شناسایی کردند .  در یکی از جلسات سری یکی از سران اصلی منافقین به شهید گفت تو نماز می خوانی او هم در کمال شجاعت گفت بله نماز می خوانم. با این برخورد صریح وی، دستور دستگیری او صادر شد ولی  او به سرعت از محل فرار کرد و از آن زمان تحت تعقیب این گروهک تا زمان شهادت قرار گرفت .

شهید از بیشتر اطلاعات محرمانه آنها مطلع بود . و برای اینکه او را بترسانند روی در و دیوار سطح شهر و روستا اورا تهدید به مرگ کرده بودند و حتی کار به جایی کشیده شده بود که چند نفر از منافقین خود را به عنوان دوستان شهید جا زده بودند تا اورا ببینند که اهالی روستا متوجه آنها شدند  و مراقب بودند که مشکلی برای وی به وجود نیاید . هرچند هنوز هم حسن تهدید می شد منافقین دیگر می دانستند اهالی روستا مراقب او هستند و کاری از دست آنها بر نمی آید در حاشیه روستا بین درختان و نی زار یا همان (  لِله جاری)  پنهان می شدند تا او را دستگیر کنند که موفق نشدند .

 بعداز مدتی برای کار به اداره ثبت و اسناد تهران رفت که با مخالفت پدر در آمل ماندگار شد و ادامه تحصیل داد و در رشته خبرنگاری صدا و سیما پذیرفته شد  . شرایط کاری به گونه ای بود که یک ماه برای کار در جبهه باشد یک ماه دیگر در تهران و ماه آخر در ساری  فعالیت کند باز هم پدر راضی به رفتنش نشد . با هوش و استعدادی که داشت در امتحان نیروی دریایی ارتش هم  پذیرفته شد که این بار اطرافیان از او درخواست کردند که  در چنین شرایطی پدرش را تنها نگذارد . شهید بزرگوار در کمال ادب و متانت همه موقعیت های خوب کاری را به احترام پدر کنار گذاشت . اما وقتی خواست در  سپاه پاسداران ثبت نام کند پدرش با چه اشتیاقی کار او را پسندید.  یک ماه بعداز پذیرش برای آموزش دوره های سنگین به چالوس و رامسر رفت و در این بین درگیری در کردستان و لبنان موجب شده بود که عزم سفر کند که اینبار مادر راضی به رفتنش نشد و حسن هم برخلاف میل باطنی قبول کرد که در آمل بماند و از این پس به عنوان مسول گروهی برای مبارزه با منافقین مستقر در درون جنگل آمل شد . او خستگی برایش معنا نداشت و همه تلاش خود را برای پایان دادن به درگیری های حادثه آمل گذاشت . شهید اسماعیلی وقتی فرماندهی نیروی سپاه در جنگل را برعهده گرفت به مدت سه ماه برای پاک سازی جنگل از وجود منافقین تلاش زیادی به خرج داد . بدلیل علاقه زیاد به امام خمینی می خواستند عازم تهران شوند آقای دینان به دلیل حضور منافقین در جنگل مانع رفتنش شد .زیرا اهالی متوجه تحرکاتی در جنگل شدند که او به همراه دوستانش برای شناسایی عازم منطقه جنگلی شد .

شهید زمان حرکت غسل شهادت انجام داد و ساعت ۱۲ شب اطراف جنگل کلرد در ۲۵ کیلومتری جاده هراز به سمت شیمی کوه که جاده صعب العبور ی داشت حرکت کردند . در گوسفند سرا یا همان تلار در گیری شدیدی بین آنها و منافقین به وجود آمد که حسن اسماعیلی به درجه رفیع شهادت نائل شد . زمانی که گلوله به قلب شهید اصابت کرد باوجود درد شدید با خون خودش وضو گرفت و در سجده پرکشید و آسمانی شد . زمانی که خبر شهادت حسن را به خانواده دادند پدرش نماز شکرانه به جا آورد . زمان شهادت، وی پسر  یک ساله و دخترش که ۸ ماه بعداز شهادت پدر به دنیا آمد . شهید اسماعیلی زمانی که در قید حیات بود حضورش پراز برکت بود و حتی بعداز شهادتش خانواده از کرامت شهید بی نصیب نماندند . پدرش دست تنها بود و با همه مشکلات کار کشاورزی را آغاز کرده بود بدلیل مشکلات مالی نمی توانست کارگر روز مزد استخدام کند و خیلی نگران و ناراحت بود تااینکه شب خواب می بیند شهید با اسب سفیدی وارد حیاط خانه می شود من به خیال اینکه او زنده است ازاو در خواست می کنم بیاید کنار ایوان بنشیند باهم چایی بخوریم و دردل کنیم که شهید می گوید مادرجان تعارف نمی کنم اومدم برای پدر پولی فراهم کنم تا فردا برای کار در زمین کشاورزی کارگر بگیریم . فردا ی آن روز بدون هیچ مشکلی کارگرها مشغول کار در زمین شالیزاری ما شدند . نبود حسن هیچ وقت از دلمان بیرون نرفت اما وقتی دلمان می شکست حضور این شهید را بیشتر حس می کردیم .

خانواده شهید اسماعیلی دو فرزند شان حسن و علی در جنگ تحمیلی و در درگیری منافقین کور دل به شهادت رسیدند و سرپرستی فرزندان این دو شهید برعهده پدر بزرگ و مادربزرگ افتاد و بچه ها را باوجود مشکلات بزرگ کردند و به سرو سامان رساندند .

حاجی  اسماعیلی باوجود همه مشکلات تا ۱۵ سال از بنیاد شهید مقرری دریافت نمی کرد و تحت هیچ شرایطی هم حاضر به چنین کاری نشده بود و در نهایت با صحبت های اهالی و بنیاد شهید به خاطر نوه هایش حاضر به دریافت مقرری شد . اهالی احترام خاصی برای پدر بزرگم قائل بودند حتی تمام مشکلات زندگی خودشان را با او درمیان می گذاشتند تا حل و فصل کند معتمد ارزشمندی برای اهالی روستا بود .

پدر و مادر شهید بزرگوار با فاصله کمی به رحمت خدا رفتند روحشان شاد .